تبليغاتX
مسلمانان مرا وقتی دلی بود
http://samiramalekpour.blogspot.com

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

امروز كه شرع هم مسكرات را حرام كرده

در زير زمين خانه اش

ترانه اي به شدت تخمير انگور سر مي دهد

تا لحظه اي زمانه اش از ياد برود.

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

چند روزي است 

      كه جوان شعر ديروزم را به باور نشسته ام!؟

وقت آن رسيده كه شعر نويي به دنيا آورم

             كه سال هاست باردارشم.

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

شايد اگر ديروز ماهي ها مي خوابيدند

                          ماهي هم بر مي خواستند

اما امروز ماهي هاي عظيم الجثه هم حتي،

                      وقتي از خواب بر مي خيزند

                                           قورباغه اند

+ نوشته شده در  88/04/25ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

تو را می بوسم و می بخشم

پیشکش به همه ی آنانی که سال هاست

دندانشان برای تو تیز است

و چنگال هایشان را از تو

لحظه ای بر نمی گیرند

تا مگر بی نصیب نشوند.

می بخشمت

و می گذرم از تو.

از تو و تمام تعلقاتی که در تو جای خواهم گذاشت.

خوب می دانم که دلم از تو

و خاطره های با تو بودنم

بسیار یاد می کند.

اما

به خاطرات تو شاد بودن به!

از سال ها بی خاطره ی خوش ماندن در توست.

می روم

تا خاطرات شیرین کودکیم

به تلخی های این روزهای جوانی

در تو محو شود.

مرا چه فرقی است!؟

در سرزمینی بمانم که خورشید زودتر در آن طلوع خواهد کرد و یا مهتابش زودتر بر دل آسمان بر می آید.

هر جا که باشم،

سر بر بالین هر سرزمینی که بگذارم،

حتی اگر خاک آن سرزمین

عطر شقایقی را در خاطر نیاورد،

این مرا کافی است

که آنجا، باز

 

من باشم و او باشد و عشق.

 

+ نوشته شده در  88/03/24ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

سلام به همه ی عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنند می دونم خیلی وقت است که پست نکردم با عذر تقصیر از همه ی مهربونای دلم نوید یک آغاز دیگر اما از جنسی تازه را برایتان دارم که نظرات شما در این راه امید پایداری این شروع دوباره است دوستتان دارم و بر دستان گرم و مهربانتان بوسه می زنم
+ نوشته شده در  88/03/24ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

برای ناراحت بودن بی بهانه باش و برای شادی پر بهانه!


بدی را دیر باور کن و خوبی را در دم به جان بخر.


زندگی بازیچه ی کوچک دست ها و حرف های ماست!

                                           آنرا خوش برقصان.

+ نوشته شده در  87/12/24ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

آنگاه که من تو را طلب دارم

و بازی های کودکانه و

عروسک های رنگارنگ

بهانه ای از برای فراموشی تو نیست

چه کسی توان آن دارد

تو را از خواستن من دور کند

و فاصله گستراند.

+ نوشته شده در  87/12/11ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 


تنها ثانیه ای شاید

کافی است برای پرسیدن:


بهای تمام لحظه های زندگیت این بود

که امروز آنی باشی که هستی؟

+ نوشته شده در  87/12/07ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

نگاه خویش را ،باز می شویم

هر روز.

از دیروز کوچ خویش.

 

تا دنیای خویش را در ذهن،

به چالش کشم.

 

و بار دگر ،باز جویم از او

که فردایم را چه می شود!

اگر امروز مرا

در چنگال خویش حبس کنی؟

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

هر سال زمستان

سرمای بیشتری به همراه دارد

و دستان پینه بسته ی یخ زده ای

 که سعی دارد با دَم خویش اندکی گرم شود.

 

اما دریغ که گرمایی دیگر در وجود نمانده

در این روزگار همسایه غریب.

 

امسال زمستان امید چه دارد که

هنوز برف خویش را در خود بر تابیده؟

+ نوشته شده در  87/12/01ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

با طلوعی دیگر

فرصتی باز،

خواهم یافت تا تو را به باور خویش دریابم

و دوباره چشمانم به جهانی گشوده گردد که تو

در آن، باغ عشق آفرینی کرده ای

و بذرهای عشق ما را به شالیزارمحبت خویش نشانده ای.

و در این میان

من تنها حسرت تو را دارم ای دوست

که بذرت را کجا گم کرده ای

 و کجا تنها مانده ای؟!

در انتظار تو می مانم .

در انتظار تو می مانم

تا مرا به بذر خویش همراه شوی.

به امید آن روز

که  بذر درونمان در کشتزارعشق او هزاره شود

و هزاران هزار بذرعشق زاید

تا جهانی عاشقانه باید.

+ نوشته شده در  87/11/20ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

خوشبختی همیشه چشم براه من است

    تا دریابمش

                وسهم  سرور خویش را به دنیا ارزانی دارم

 

خوشبختی بی نهایتم

شاد باش

                   که همیشه با تو می مانم.

+ نوشته شده در  87/09/05ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

مي خواهم رها شوم

از تمام ترديد ها

از تمام واهمه هاي مزمن

وقت تمرين من است

تمرين يقين

تمرين ايمان و باور کردن

وقت مشق شب بي پروايي ام

مي دانم

مي دانم

الفباي بي پروايي ام امروز خيلي بدخط است

گاه با حوصله

با فاصله هاي موزون

الف، ب ، ...

و گاه

حتي نقطه هاي ب ، يادم مي رود و فقط يک خط صاف مي کشم و

دل خوش مي کنم که مشق کردم و فردا...

 دلم قرص است که معلم کلاس اول بي پروايي ام

صبور است.

صبور.

هر شب که با تمام تنبلي هاي شيطنت آميز کودکانه ام مشق مي نويسم

دلم خوش است که صد آفرين هاي خاطره انگيزت را دوباره

فردا مي بينم و شادي تمام عالم را

به يک ثانيه ام در مي کشم

آه که چه قدر دلم تنگ صدآفرين هاي مهربانانه ي توست

انگار که باز خط هاي درهم و برهم آخر مشق من را ناديده انگاشتي و

من فقط سه خط اول اش را سعي کرده ام تميز بنويسم و بقيه اش...

چه قدر خوشحالم که قورباغه هاي مشق مرا نمي شماري

و خرچنگ هايش را نيز.

بگذار اعتراف کنم که چه قدر مسرورم از اینکه مي داني من با همه ي سرهم کردن هايم

به صدآفرين هاي تو، جاني تازه مي يابم و

باز  سرخوشانه به خود قول مي دهم که بار دگر همه ي خط ها را تميز بنويسم،

اما بار دگر فقط دو خط ديگر را تميز مي نويسم و

سرجمع  پنج خط خوانا دارم و بقيه اش دوباره چشم دوخته به مهر تو ....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/23ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

مي خواستي باورت کنم...

و امروز باور کردم که تو تنها آرامش و امن مني

و تنها، هم آغوشي توست که مرا بر بالين محبتت

دلگرم مي کند

و من اکنون معترفم

با تو شريکي نه دارم و نه مي خواهم

و تو دردانه آرام مني

تا ابد و تا زنده ماندن جاودانيم

به سوي تو باز مي گردم اي از تو آمده

آغوشت را، به در آغوش کشيدنم ،بگشا

تا در آغوش کشيدنم

اين آخرين آرزوي بودنم، برآورده شود

و من در دامان تو ،آرام بيارامم

نه تا هميشه کوتاه بودن من!

نه!

تا هميشه ي بودن تو!

تا هميشه ي ماندن تو در کنارم.

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

سکوت

سکوت

سکوت

سکوتي ديرينه

به قدمت سال هاي نفس کشيدن آدم ها.

از جنس خاک

اما بنشسته بر حنجره هاي بغض کرده و

گونه هاي خيس تنهايي

و شايدي که ديگر مزمن شده

و اميدي که بارها از منجلاب کهنگي بيرون کشيده شد،

تا شايد دوباره فرصت وصالي باقي بماند.

و اگر ماند.....

آنقدر درد دل هاي ناگفته مانده،

که عمر زمان  کفاف شنيدن پايانش را نمي دهد

و آغازي که از براي نبودن پايانش

هيچ گاه نخواسته و نمي خواهد،

که حرف ناتمام  شايد، نگفته به!

+ نوشته شده در  87/08/21ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

جای تو را در آغوشم گویی سال هاست که خالی دارم

هر چند که شاید به چند ماهی نرسد

اما ریشه ی جانم تو را می طلبد

تو را که آب حیات  منی.

جانم را امروز برای یک ثانیه درنگ تو ،

بی چشمداشتی

خود به تاراج می برم

شاید، تو را دریابم

واز دیار تنهایی خویش بال گشایم و به سوی تو پرواز نمایم

آرامم

بیا و تماشاگر پرواز من به آغوش خود باش!

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

دلتنگم

هنوز

پس از اين سال هاي دور و دراز

هنوز دلتنگم

 هنوزهم حسرتش را در دل دارم

هنوز هم کاش و ايکاش...

کاش تو را رها نمي کردم  ...

کاش لحظه اي نگاهم را از تو دور نمي کردم  ...

و امروز بغض دوري تو را آرامشي نيست

و هقهق ترکيدنش را هيچ آغوشي آرام نمي کند

گاه خودم را به بهانه هاي مهرباني تو

و گاه به فراموشي هرگز نيامده ي تو

دلخواهانه فريب مي دهم

که اگر چه من تو را ترک گفته ام

و راه آمدنم را گم کرده ام....!

 تو همواره در کنار مني

و مرا با آغوش تو هميشه يک وجب فاصله است

اما

به خودت قسم که اين يک وجب سال هاست که انتها نمي پذيرد

و من شايد حتي يک بند انگشت تو را نزديک تر نشده ام

آخ

از اين دوري

که توانم را به تاب آورده است

مي خواهمت...!

چگونه بگويمت!

چگونه

عجز مرا رحمي کن

التماس تو را دارم

دست کم نگاهم را

بگو به کدام سو بدوزم

شايد تصوير تو را لحظه اي در هاله ي توهم خود ببينم

و جانم آرام گيرد.

آرام!

آرام!  آرام من!

در آغوشم کش

که آغوش تو را حسرتي ديرينه در دل دارم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

گاه چهره می نمایی

در میان خانواده ام

در میان همسایه های دیوار به دیوار خانه ی دلم

در میان صمیمیت های دوستانه هایم

و چه زلال می بینمت

و گاه

چه سرگردانم

در میان این همه چهره هایی که غریب اند با من

و شاید گاهی حتی با تو.

من شیفته ی توام

شیفته ی تو و تمام لحظه های ظهورت در دنیای خاکی من

وقتی که به قدر یک آسمان

پایین می آیی و در کنارم

زانو به زانویم می نشینی

شیفته ی توام  وقتی روی چمن های هر روز گذرم

خنکای تو را حس می کنم

من شیفته ی چشمک زدن های تو از لابلای تکه ابرهای گل کلمی ام

من شیفته ی  توام

و هزاران نگاه آسمانی تو

وقتی که چشم خوابم التماس تو را دارد

من دیوانه ی توام

دیوانه ی لمس تو

در زیر پوست ثانیه های زندگیم

در تمام بودن و ماندنم

در تمام شیفتگی و دیوانگی ام.

+ نوشته شده در  87/03/19ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

تصدیقت می کنم
همراهی تو را در کوچه پس کوچه های بودنم
تصدیقت می کنم
همدم بودن تو را در لحظه لحظه هام
تصدیقت می کنم
همیاری تو را در دلواپسی هام
تصدیقت می کنم
هم انسی تو را در کنج خلوت هام
تصدیقت می کنم
تصدیقت می کنم
تصدیقت می کنم
رحم بی کرانه ات را
ای آرام جان و ای مونس وجود
تصدیقت میکنم
تو را ای خدای من و ای امن همیشگی
دوستت دارم
تا نهایت توان عشق ورزیم
تا همیشه بودنت

+ نوشته شده در  87/02/02ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

    

چه خوب دیروزم را با تمام واهمه ی از دست دادن عشق تو 

که به تردید به دست آوردنت در این سرای خاکی می فزود به یاد می آورم

و امروز مرا، از عشق زمینی چه بیم است 

که خود برافراشتیش

و چه تردیدی باقیست؟ 

که پرستیدنت امروز جنس دیگری دارد

وایمانم نیز.

که دوباره 

نه

هزارباره از نو جان می گیرد

و اینبار چه شاداب تر از همیشه

تو را عشقبازی می کند

حتی در این کوچه پس کوچه های زندگی 

که به عشق تو، روزمرگی را

این روزها از خاطر برده است 

امروز چه دوست داشتنی تر هستی وقتی که در تمام لحظه های 

عاشقیم با من شریکی

و با حضورت بزم با هم بودنمان را 

چه به رقص می نشانی

تو را سپاس، گذارم

به لطف هموارت

تو را سپاس، گذارم

به موهبت جاودانت

به حس با ما بودنت

و به تمام جا پاهایِ دوشادوشِ عشق ما آمدنت

امروز عشق زمینیم چه آسمانیست 

وقتی که تو همواره عاشقم نگاه می داری

و در کنارم هزارباره بیش از پیش دوستم می داری

آرامم

همیشه بامن باش

با من ،در کنار من،همچون دیروز

با ما، در کنار ما، همچون امروزهای خوشبختیمان

دوستت داریم 

تو را 

ای عشق مشترک و ای شیفتگی جاودان.



+ نوشته شده در  87/01/02ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

    

هر روز که می گذرد

کوله بار دلتنگیم سنگین تر میشود

کمی نگرانم

نگران از باری که هر ثانیه دلتنگیم را بیشتر می کند

خدا کنه که زودتر بیایی

پیش از آنکه دوش های من طاقت خود را از سنگینی دلتنگیم

بی تاب کند

خدا کند دست کم تو به اندازه ی من دلتنگ نباشی

خدا کند که زود بیایی ای صد قافله دل برده

+ نوشته شده در  86/12/23ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

دلتنگت خواهم بود
تا آن زمان که با آمدنت دلگشایی ام کنی
تو را نه بدست باد
نه بدست آب
ونه حتی بدست خورشید و مهتاب
نخواهم سپرد
حتی اگر آسمان میانجیگری کند
تو را تنها به  آرام  زندگیمان می سپارم
که ما شدنمان را مدیون اوییم
تا اگر او مرا وتو را نیز بر این عشق لیاقت دوباره بخشید
زنده بمانیم و زندگی بخشیم
که زنده بودنمان عین عشق و محبت است
زنده می خواهمت
حتی اگر نباشم.

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

هر روز که می گذرد

بیش از دیروزم حیران کرامت تو می شوم

باور داشتم که کرامتت

در هیچ جای این جهان ادراکم

سراغی ندارد

اما چنین شگفت.....!!!!

آنچنان مبهوت توام که زبانم

الفبای مادریش را گم کرده است

با تو چه گویم

که خود دانی

چه بر سرم آورده این اقیانوس موهبت مبهوت گر تو

...

دوستت دارم

دوستت دارم و

 جانباخته ی انس توام

حیرانی چشمانم را به حضورت

از من مگیر.

 

+ نوشته شده در  86/10/29ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

در کنار تو، شانه به شانه­ی تو،

 به بلندای عشقمان قامت می بندم

و تو را به عشقم آنچنان به پرواز خویش می نشانم

که آسمان را از خود عبور دهیم

و به آنجایی اوج گیریم که دل همیشه آنجاست

با تو عشق را قامت می بندم

و با تو لبیک گویانِ دعوت دلدار خویشم

آری

امروز روزِ نزول عشق من و توست

که به عشق آراممان جان می گیردو جاویدان خواهد شد

با تو عشق را به طواف می نشینم

و با تو، صفا و مروه ی دل را

تا به انتها، پا به پا می آیم

تا آنجا که لبیک این عشق یگانه را پاسخی شنیده آید و

 آنجا که دیگر از پروازمان خبری باز نیاید.

+ نوشته شده در  86/09/26ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

عشقبازی کردن با تو ای آرام من

چه آسان و شیرین است

و من  تو را به عشق دنیایی  نمی فروشم

کاش مرا از جنس  بی جفت خویش می آفریدی

یگانه و تنها.

آرامم

مرا جرات  با تو بودن بخش

 جرات با تو ماندن .

در ترنم اشک های خویش همچون همیشه تو را جستجو می کنم

تو را که هق هق گریه های شبانه ام

بهانه ی توست

مرا دیوانه کردی و جنونم را چرا در این کویر تنهایی ها

رها کردی و مرا با خود نبردی

تحمل من مگر چقدر می توانست فراخ باشد

که بی تو تاب آورد

و تو که شیفتگی را در من دیدی

چگونه جنونم را نادیده گرفتی

جنونی که مرا  بارها  در اثبات شیفتگی خویش

بی آبرو کرده بود

و کنون که مرا نظاره گری

و اشک های مرا می شماری

به من بگو که این فراق کجا  پایانی  دارد

که وصال توام آرزوست.

+ نوشته شده در  86/09/04ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

مهربانم

دست در دست من ده تا با هم عهد بندیم

که دیروزمان را به حکمت عشق امروزمان دوست بداریم

و امروزمان را سرخوش به امید تمام مصلحت فردایمان

با خدایمان به جشن بنشینیم

و با آرام خویش

به گرمای عشق آرام خواه او،

آرام گیریم.

سرور بزممان

 همچو فریاد عالم گیر.

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

  

این روز ها چه قدر فاصله ها بی معنی شده است

و چه قدر ثانیه هامان به سرور و شادیست

چنان می گذرد که تمام روزهای با هم بودن را،کنون

 ثانیه ای بیش نمی بینم.

هرگز این همه زیبایی را با هم یکجا ندیده بودم

چه در آن دم که چشم را به خواب می نشاندم

تا درخشش پیام آور یک فرصت فردانام را بر او بنشانم

و چه آن لحظه که گرمای نگاه خیره ی تو

 از پشت پلک های بسته ام مرا بیدار می کرد.

صبحم را که چشم می گشودم ،

دوباره اقبال دیدن تو را  جشن می گرفتم

و این تو بودی

اولین لبخند زیبایی که در چشمان من می درخشید

و تو همیشه اولین کسی بودی

که درود صبحم را پاسخ می دادی.

درود من بر تو

درود ای آرامم، درود

درود ای مهربانم، درود

درود به تو که هر روز عشق مرا به گرمای وجودت به آتش می کشی

و من چه شعله ورم تا آن دم خفته ی شبهای تاریک

که به خنکای نسیم صبا می اندیشد

این روزها گرمای با تو بودن چه داغ است

و بزم من و تو این روزها چه براه.

تردید مرا به خاطر داری؟

آن زمان که با سرانگشتان خود درب قلبم را آهسته می کوبیدی؟

آرامم

امروز نه تنها تردیدی بر من نیست

آنقدر امن من گشته ای که شش دانگ قلبم را به نام تو کرده ام.

صاحبدل امروز من

این ویرانه دیروز از آن تو.

هر آنکه را که خود خواهی، بدان راه بخش

و بر هر آنکه از جنس تو و قلب من نیست

درب بند

تا تو را همیشه صاحبدل خویش بینم

تنها تو را و هر آنکه را که از جنس ماست.

آرامم،

دیر زمانیست که این جمله در گلو مانده است

و کنون می خواهم به فریادش بنشانم:

آرامم، به خانه خود(قلبم) خوش آمدی.

 

 

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

 

و تو ای عزیز

 در پیچ و خم بودنت

چگونه می اندیشی

که هر روز مرا

از کرده ات بیشتر واهمه است.

و من چگونه می توانم گمراهی تو را نادیده بگیرم

در حالی که آرزوی پرواز تو را همیشه در سر می پرورانم.

 

با من بگو چرا چشم هایت را فراموش کرده ای

و چرا لذت بودنت را از خاطر برده ای

در حالی که خوشبختی

همانجایی است که پلیدی را ازآن زاییدی.

 

تو از بدی گفتی

واز خوبی چرا حرفی به میان نیاوردی

که در زیر زبان تو چه انتظار دیرینی را می کشید

تا لحظه ای ، حتی به اندازه درنگی او را نیز به زندگیت بیافرینی

اما چرا ...

نمی دانم.

 

به تو می اندیشم تا آن زمان که دلم آرام گیرد

و تو نیز از گم کرده ی خود  خبری بیاوری

و آرام خود را دوباره بازیابی

 

مرا نیز خبر کن

اگر که آرام خود را به خاطر آوردی

و خواستی آرام بگیری.

 

که من چشم به راه پرواز توام

در آسمان آرام آبیت.

+ نوشته شده در  86/06/29ساعت   توسط سمیرا ملک پور  | 

یادت می آید آن دیروز را

که سرگشته ی سرایت بودم

اما چه گم بودم

در بیراهه های رنگارنگ زمانه

دلم همواره به دنبال چیزی بود

و من در تخیل خویش به پیدا کردنش در این مدهوش سرای زندگی

اما نه پیدایش کردم

 و نه خود پیدا شدم

و آنجا بود که خواستم پیدا باشم

و راه زندگیم را از بیراهه ها بگسلم

یادت می آید

با تو درد دل ها  کردم

حرف های ناگفته بر زبان آوردم

با تو گفتم که حیران چیزی هستم

که آرام را از دیرباز با خود برده است

یادت می آید

گفتم دیگر بی آرام خویش نخواهم ماند

و با تو از خورشید گفتم

از ابر شدنم

و داستان عشق دیرینم

تمام زندگیم را برایت به کف نهادم

تا به من بگویی که چرا کنون چنینم که خود نمی خواهم

و کدامین ثانیه سرآغاز حیرانی من بود.

با تو گفتم ازآرزوهایم

از خواستن ها و حتی نخواستن هایم

و همه آنچه که  لذت بودنم را از من می دزدید

یادت می آید ؟!

گفتم کوله باری دارم

پر از آرزوی وصال تو

اما خود هنوز کودک این صراط حیرانیم

یادت می آید گفتم، صبور باش تا بیایم

و به انتظارم بنشین تا خود بپرورم

و دوباره ابراهیمت را در خویش بسازم

و من چه خوب به خاطر دارم

که با من از وفاداریت گفتی

از همراهی جاودانیت

 و از هدیه های بی دریغت

همه ی اینها را گفتم تا بگویم

امروز نامه ات به دستم رسید

همه ی حرف هایم

و امیدهایت که به من می دادی

دوباره با گشودن نامه تو زنده شد

و من اکنون چه آرامم

وقتی نامه تو را می خوانم

و یا بهتر بگویم،

 تو نامه ات را برایم می خوانی

هنوز گرمای صدایت در وجودم شادی آفرینی می کند

و من دوباره تجربه ی یک آرام جدید را به زندگیم راه خواهم داد

وقتی نامه تو را می خوانم

خود را کودکی می بینم

که همه ی حرفای شیرینت را می بلعد

و من چه در پروازم در پی باور امیدهای تو

نامه ات نه تنها یعنی پابه پا با من می آیی

نه تنها یعنی انتظار آمدنم را می کشی

نه تنها یعنی بودنم را و عشقم را باور داری

و مرا برای خود می خواهی

یعنی پیروزی من در گام دیروزم

 به امروزی که فاصله ام را به تو نزدیک تر می بینم

نامه هایت را می خواهم به قاب بنشانم

تا یادم بماند که گام هایم را به عقب بر ندارم

و یک بار دیگر

تو را قسم می دهم به تمام دردودل های شبانه

قسم میدهم به تمام رازهای زندگی مآبانه

قسم میدهم به تمام...

ناگفته بهتر از شنیدن نامحرمان زمانه

تو را قسم می دهم

نامه هایت را از من دریغ مدار

و شادباش گام های به سوی تو برداشته را 

که امروز به تاول خویش می بالد و می نازد

بگذار بار دیگر عشقم را به تو فاش گویم

و فریاد هر روز درونم را بر ملا سازم

که: دوستت دارم

 و چشم براه نامه ی دیگرت می مانم

که وصال من

به نامه های نا منتهای توست.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت   توسط سمیرا ملک پور  |